شهریور هم به نیمه رسید...

تنها دلخوشی شهریوری من هم...!

نمایشگاه کتاب اصفهان آمد و فردا هم می رود!

دیروز و امروز سری به آنجا زدم و چند تایی کتاب خریدم ولی...

گویا فقط از سر احساس وظیفه از آنجا خرید کردم...نه از آن همه ناشر معروف خبری بود و نه از آن شوری که انتظار داشتم...

قدم که می زدی؛اگر نگاهت را به غرفه ها می دوختی و می خواستی از روی نامشان کنار یکی توقف کنی و کتاب بخری؛دو سه باری بیشتر این اتفاق نمی افتاد!

نهایتا "سوره ی مهر" بود و "افق" و شاید هم "نیستان"...

البته شاید نام "کوله پشتی" هم تو را به سمت خودش می کشاند...ولی دریغ از...!

"افق" هم که دست خالی  آمده بود!هر کتابی را که می پرسیدی؛«تمام کردم!»

نه "محراب دانش" آمده بود و نه "نیلوفر" و نه "روزنه"...

"نی" هم که نیامدنش به از آمدنش!

...

اما احساس وظیفه نگذاشت که دست خالی برگردم!

"کافه پاریس" که مجموعه داستانی بود از "چخوف" و "داستایفسکی" و "کامو" و یه چند تا دیگه...

"سرگذشت کندوها" از "جلال آل احمد"...

"پیک جنوب" از "اگزوپری" جان عزیز...! و "وقتی دلی..." از "شهسواری"...

باز هم هست البته ولی کلا مهم نبودند!

بعضی از کتاب هایی که در بالا گفتم در عکس نیستند(همون موقع کش رفته شدند!)

و بعضی از کتاب هایی که در عکس هستند در متن نیستند...(دلم خواست!)

   huntingforbooks@

Book# #نمایشگاه_کتاب

یه وقت فکر نکنید این هشتگ ها(#)و این منشن کردن ها الکیه ها!

روی (#) ها و (@) ها بزنید!بعععله!


پ.ن.هی بگید از این رمان دو زاری های اینترنتی نخونید!یکی ش را خوندم؛الان دارم ازش توی زندگی واقعیم استفاده میکنم!جای شما خالی...!(شفق)

پ.ن.این بار بوی رامسر و نمک آبرود و انزلی و دالاخانی بدجور به مشامم می رسد!کی می شود از دست این آب و هوای کوفتی اصفهان راحت شویم!؟!(وای!اسم شهرهاش را گفتم دلم آب افتاد!)

پ.ن.پاییز نوشته دیگری در ذهنم هست...ولی کو دستی بر کیبورد!؟!

منبع : AliStersi |«کتاب خوبم آروزست...!»
برچسب ها : کتاب ,خالی ,کتاب هایی ,احساس وظیفه ,نمایشگاه کتاب